داستان قدرت افکار

روزی یک راهب هندی و شاگردش به شهر بزرگی رسیدند. آنها هیچ پولی همراه خود نداشتند ولی به غذا و جایی برای استراحت نیاز داشتند.شاگرد اطمینان داشت  که آنها باید برای غذا گدایی کنند و شب در پارک بخوابند. شاگرد گفت : پارک بزرگی همین نزدیکی است، می توانیم شب را آنجا بگذرانیم.

راهب گفت: در هوای آزاد؟

شاگرد گفت: بله


راهب لبخندی زد و گفت نه، ما امشب برای خواب به هتل می رویم و همانجا غذا می خوریم.


 شاگرد که گیج شده بود گفت: اما ما توانایی مالی نداریم!

راهب گفت بیا اینجا بنشین. هر دوی آنها روی زمین نشستند و راهب گفت وقتی با ذهنت دقیق روی موضوعی تمرکز کنی، آن موضوع به وقوع می پیوندد. راهب چشمانش را بست و با مراقبه کامل شروع  به تمرکز و تصور کردن کرد.

بعد از حدود 10 دقیقه بلند شد و شروع به راه رفتن کرد و شاگرد به دنبالش. 

آنها از چندین خیابان و کوچه گذشتند تا به هتلی رسیدند. راهب به شاگردش گفت بیا داخل شویم . به محض آینکه آنها پایشان را در ورودی در گذاشتند مردی خوش لباس به آنها نزدیک شد  : (( من مدیر این هتل هستم ، به نظر می رسد مسافرید و پولی ندارید اگر تمایلی دارید در آشپزخانه کار کنید و من به جای آن به شما جای استراحت و غذا می دهم))

راهب گفت عالیست!


شاگرد بهت زده از راهب پرسید : آیا از سحر و جادو استفاده کردید؟ چطور این کار را کردید؟راهب لبخندی زد و گفت می خواستم به تو نشان دهم افکار چه قدرتی دارند. 


وقتی با مراقبه کامل و قوی  راجع به چیزی که می خواهی اتفاق بیفتد فکر کنی و ذهنت راجع به آن موضوع مقاوت نکند، افکارت به حقیقت می پیوندد.

راز در تمرکز است، تجسم ،دیدن جزییات ، ایمان داشتن و طرح ریزی ذهنی.

وقتی ذهنتان  از افکار دیگر کاملا خالی شود و فقط به یک فکر اجازه ورود داده شود، آن فکر نیروی عظیمی پیدا می کند.باید درباره آنچه فکر می کنید بسیار دقیق باشید. افکار متمرکز بسیار قدرتمند هستند و تاثیر بسیار قوی دارند.

شاگرد به معلمش نگاه کرد و گفت: باید تمرکزم را تقویت کنم  تا بتوانم از این نیرو استفاده کنم.

راهب گفت: بله این اولین قدم است.