داستان بسیار شنیدنی "آنا" و شوهر جوانش در قوم لوط!

"لحظاتی بعد صدایی در مزارع پیچید. نگهبانان به سوی صدا حرکت کردند. به ناگاه پسری بسیار زیبا  را مشاهده نمودند که با چوب دستی محصولات زراعی را ویران میکند!! آن پسر زیبا که اهل آن دیار نبود همچون ماه تابان در شب می درخشید. نگهبانان آن پسر را به بند کشیدند و به شهر آوردند. نیمه های شب است و زمان مناسبی برای مجازات آن پسر زیبارو نیست. باید صبح شود تا او را به قاضی و ریش سفیدان تحویل دهند لذا تصمیم میگیرند تا پسرک را به خانه ببرند و صبحگاه تحویل ریش سفیدان دهند. قرعه به نام شوهر آنا افتاد و او باید پسر زیبا را به منزل میبرد و صبح هنگام به قاضی تحویل می داد."