حکایت یقین داشتن 

من با اینکه می دانم حکم تو، نیکوترین حکم است، باز هم هی غر می زنم. هی قیافه می گیرم برای اتفاق های ناخوشایندی که از سر حکمت برایم می فرستی. یادم می رود که صلاح و حکمت مرا، تو بهتر از هر کسی می دانی. یادم می رود تو ننشسته ای که عذاب نازل کنی، تو مراقب منی و رحمت برایم می خواهی. برکت برایم می فرستی. امید در دلم می کاری... ولی چرا؟ واقعاً چرا من همه خوبی هایی را که برایم پیش می آید از جانب خودم می بینم و سختی ها و عقوبت ها را از جانب تو؟ مگر تو لطف محض نیستی؟ مگر منبع جوشان خیر نیستی؟ پس چرا یادم می رود اینگونه تلقی نکنم که حکم تو سخت است. اعمال دین تو دشوار است و...؟

اصلا راستی اعمال دین تو دشوار است؟ حکمی که تو برای من معین کرده ای مگر می شود که خارج از نیرو و طاقت من باشد؟ گیرِ کارم کجاست! که این همه غر می زنم و راضی نمی شوم؟ خدا! گیر کارم کجاست؟

می روم کتاب نورت را باز می کنم به نیت اینکه قلبم آرام شود. آیه ای می آید جلوی چشمم. آیه ای که انگار تو همین الآن برای سؤال من نازلش کرده ای. می گویی: چه حکمی نیکوتر ازحکم خدا«برای اهل یقین»!

فهمیدم گیر کارم کجاست. من «یقین» را در کوله بارم کم دارم. من از هر کجا چیزی چیده ام و توی این بقچه گذاشته ام اما یقین را نچیده ام. یقین دارویِ آرام بخشِ این همه نارضایتی من است؟

منبع: نامه های یواشکی