حکایت شربت صلــواتی
حکایت شربت صلــواتی
دو تا از بچـــه ها ، یک غـولی را همراه خودشـان آورده بودنـد و هـای هـای میخندیدند .
گفتــم: این کیـــه ؟
گفتنــد : عراقی !
گفتــم: چطـوری اسیرش کردیــد ؟
میخـندیدنـد . گفتنـد :
ــ از شب عملیات پنهـان شده بــوده.
تشنگی فشار آورده و بـا لبـاس ِ بسیجیهای خودمان آمـده ایستگاه صلواتی شربت گرفته
بعـــد پول داده ! ایــــنطوری لو رفتـــه ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ساعت 7:41 AM توسط راوی
|