حکایت چطور فاطمه خانم عاشق سبدی شد
بیشتر سبدی ها و نان خشکی هایی که من دیده ام پیر بودند اما این یکی جوان بود. نهایت شاید سی سالش می شد.شلوار لی روشن می پوشید با یک بلوز سفید و سیگاری هم گوشه ی لبش.گاهی داد می زد: سبدی ام! نون خشکی ام! و بیشتر وقتها هم هیچی نمی گفت و همینطور راه می رفت تا در کوچه های شلوغ اون روزها یک نفر صدایش کند و نان خشک بدهد و سبد بگیرد.
اما بشنویم از فاطمه خانم! فاطمه خانم همسایه ی ما بود، چند تا خانه آنطرفتر.زن چادری ساده ای بود با سه تا بچه ی یک قلو و یک جفت دو قلو! یعنی در اصل پنج تا بچه داشت.حدوداً سی و پنج ساله. شوهرش هم کارمند اداره ی بیمه بود.
خلاصه ی داستان اینکه چند وقت بود مدام صدای این سبدی در گوشمان بود. صبح می آمد، ظهر می آمد ،شب می آمد...گاهی هم بدون صدا می آمد و همینکه از خانه بیرون می آمدیم چشممان به جمالش روشن می شد.تازگی ها عطر هم میزد که برای یک سبدی چیز عجیبی بود!
این ماجرا شاید حدود شش ماه طول کشید که با صدای دعوا و داد وبیداد از خانه بیرون آمدیم. بله فاطمه خانم بود که داشت سبدی را کتک می زد و می گفت باید پول لباسها را بدهی و پدرت را در می آورم و این حرفها.مردم جدایشان کردند...
فاطمه خانم رفت داخل خانه اش وسبدی کتک خورده و درب و داغون به دیوار تکیه داد! سیگاری روشن کرد و همینطور که سرش را با حسرت به این طرف و آن طرف تکان میداد گفت:هی! چی شد آخه؟! تا دیروز که با ما خوب بود؟! عجب! هی روزگار!
بعد همسایه ها شروع کردند به پچ پچ و وراجی که فلان روز دیده ایم فاطمه خانم سبدی را برد خانه که لباس کهنه بهش بدهد و در را بست و یکساعت هم سبدی آنجا بود و فلان روز دیدیم که سبدی از خانه ی فاطمه خانم بیرون آمد و این حرفها..
و آوازه ی عشق فاطمه خانم و سبدی محله را برداشت فقط اشکالش این بود که دیگر سبدی آن طرفها پیدایش نمی شد!
اما فاطمه خانم با خودش حرف میزد، جورابهای لنگه به لنگه می پوشید، قابلمه ی غذا را توی جوی کوچه خالی میکرد و البته همه فکر میکردیم که از عشق سبدی به این روز افتاده! تا اینکه در بیمارستان اعصاب و روان بستری شد.
فردای آن روز مادرش از شهرستان آمد و تعریف کرد که فاطمه خانم یک عمو دارد که او هم بیمار روانی است و از علائم اولیه ی شروع بیماری اش عاشق شدن بوده! .... سالهاست که دارو می خورد و دکتر گفته که بیماری فاطمه خانم هم ارثی است. خلاصه اینکه عاشقی گاهی از علائم یک بیماری روانی است.خیلی چیز مقدسی نیست!