داستان قدرت افکار

روزی یک راهب هندی و شاگردش به شهر بزرگی رسیدند. آنها هیچ پولی همراه خود نداشتند ولی به غذا و جایی برای استراحت نیاز داشتند.شاگرد اطمینان داشت  که آنها باید برای غذا گدایی کنند و شب در پارک بخوابند. شاگرد گفت : پارک بزرگی همین نزدیکی است، می توانیم شب را آنجا بگذرانیم.

راهب گفت: در هوای آزاد؟

شاگرد گفت: بله


راهب لبخندی زد و گفت نه، ما امشب برای خواب به هتل می رویم و همانجا غذا می خوریم.