داستان قدرت افکار
داستان قدرت افکار
ادامه نوشته
روزی یک راهب هندی و شاگردش به شهر بزرگی رسیدند. آنها هیچ پولی همراه خود نداشتند ولی به غذا و جایی برای استراحت نیاز داشتند.شاگرد اطمینان داشت که آنها باید برای غذا گدایی کنند و شب در پارک بخوابند. شاگرد گفت : پارک بزرگی همین نزدیکی است، می توانیم شب را آنجا بگذرانیم.
راهب گفت: در هوای آزاد؟
شاگرد گفت: بله
راهب لبخندی زد و گفت نه، ما امشب برای خواب به هتل می رویم و همانجا غذا می خوریم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۲ ساعت 7:38 AM توسط راوی
|