حکایتی شیرین از حسین پناهی
حکایتی شیرین از حسین پناهی
خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی که خواندن آن خالی از لطف نیست.عبدی میگوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. حسین از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟!
کاپشن خوشگلت کو ؟
گفت: کاپشن قشنگی بود، نه؟
گفتم: آره
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 11:36 PM توسط راوی
|