حکایتهای بهلول

حکایتهای بهلول 
شخص ثروتمندی خواست بهلول را در میان جمعی به مسخره بگیرد.

به بهلول گفت:هیچ شباهتی بین من و تو هست؟
بهلول گفت:البته که هست.
مرد ثروتمند گفت:چه چیز ما به همدیگر شبیه است؟بگو.
بهلول جواب داد:دو چیز ما شبیه یکدیگر است،یکی جیب من و کله تو که هر دو خالی است و دیگری جیب تو و کله من که هر دو پر است.

داستان لختی اندیشه

داستان لختی اندیشه 

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نمایدکودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد. 

ادامه نوشته

داستان حضرت سلیمان نبی (ع)و مشورت با خارپشت

داستان حضرت سلیمان نبی (ع)و مشورت با خارپشت

در قصص و تواریخ آورده اند که وقتی جبرئیل علیه السلام به نزد سلیمان پیامبر آمد، قدحی آب حیات آورد و گفت: آفریدگار تعالی ترا مخیر کرد، بدان که این جام بخوری، تا قیامت زندگانی یابی. سلیمان این معنی را با جن و انس و حیوانات مشورت کرد. همگی گفتند: بباید خورد تا حیات جاودانی یابی.

سلیمان اندیشه کرد که هیچ جنسی از حیوانات باقی مانده که با وی مشورت نکرده باشم؟ او را یاد آمد که با خارپشت مشورت نکرده ام. پس اسب را به نزد خارپشت فرستاد و او را طلب کرد. خارپشت نیامد و امتناع نمود.

حضرت سلیمان، سگ را بفرستاد. خارپشت بیامد.

ادامه نوشته

حکایت قران

حکایت قران

مردی همسر و سه فرزندش را ترک کرد و در پی روزی خود و خانواده اش راهی سرزمینی دور شد... فرزندانش او را از صمیم قلب دوست داشتند و به او احترام می گذاشتند.

مدتی بعد ، پدر نامه ی اولش را به آن ها فرستاد. بچه ها آن را باز نکردند تا آنچه در آن بود بخوانند ، بلکه یکی یکی آن را در دست گرفته و بوسیدند و گفتند : این نامه از طرف عزیزترین کس ماست.
سپس بدون این که پاکت را باز کنند ، آن را در کیسه‌ی مخملی قرار دادند ... هر چند وقت یکبار نامه را از کیسه درآورده و غبار رویش را پاک کرده و دوباره در کیسه می‌گذاشتند... و با هر نامه ای که پدرشان می فرستاد همین کار را می کردند.

ادامه نوشته

حكايت يا بخشنده باش يا آزادمرد


حكايت يا بخشنده باش يا آزادمرد

از حكيم فرزانه اى پرسيدند: با اينكه خداوند چندين درخت مشهور و بارور آفريده است، مردم هيچ كدام از آنها را به عنوان آزاد ياد نكنند، مگر درخت سرو را با اينكه اين درخت ميوه ندارد، حكمت چيست كه تنها اين درخت را آزاده خوانند و از او به نيكى ياد نمايند؟

به آنچه مى گذرد دل منه كه دجله بسى

پس از خليفه بخواهد گذشت در بغداد

گرت ز دست برآيد، چو نخل باش كريم

ورت ز دست نيايد، چو سرو باش آزاد

حكايت هايي از سعدي

 باب هشتم - در آداب صحبت و همنشينى

بهلول و مرد شیاد

بهلول و مرد شیاد

آورده اند که بهلول سکه طلائی در دست داشت و با آن بازي می نمو د . شیادي چون شنیده بود بهلول دیوانه است جلو آمد و گفت : اگر این سکه را به من بدهی در عوض ده سکه که به همین رنگ است به تو میدهم . بهلول چون سکه هاي او را دید دانست که آنها از مس هستند و ارزشی ندارند به آن مرد گفت به یک شرط قبول می کنم اگر سه مرتبه با صداي بلند مانند الاغ عر عر کنی !!!

شیاد قبول نمود و مانند خر عرعر نمود . بهلول به او گفت : خوب الاغ تو که با این خریت فهمیدي سکه اي که در دست من است از طلا می باشد ، من نمی فهمم که سکه هاي تو از مس است . آن مرد شیاد چون کلام بهلول را شنید از نزد او فرار نمود .